پيترو دلا واله ( مترجم : شعاع الدين شفا )

345

سفرنامه پيترو دلا واله ( قسمت مربوط به ايران ) ( فارسى )

چون آنجا غذا نمىتوانستيم پيدا كنيم ، ما يحتاج خود را از ده ديگرى كه دور تر از جاده قرار داشت فراهم كرديم . صبح روز چهارشنبه ، موقعى كه بارها را مىبستيم ، يك ستارهء دنباله‌دار ، يعنى يكى از دو ستارهء دنباله‌دارى را كه در اين ايام ظهور كرده‌اند ، مشاهده كردم و اين يكى ، بزرگ‌ترين آن دو بود . شنيده‌ام در ايتاليا نيز راجع به اين پديدهء آسمانى صحبت بسيار شده است و به اين ترتيب من مطلب ديگرى اضافه نمىكنم . در ايران و هند در اطراف اين ستاره زياد صحبت مىكنند و همگى آن را علامت جنگ و خونريزى مىشمارند و به نظرم آمد كه ابرهاى قرمز رنگ نيز با آن همراه بود ، چون در آن سحرگاه تمام آسمان به رنگ خون درآمده بود . نوكران من مىگفتند كه ستارهء مذكور از چند شب پيش به اين طرف ، يعنى از اول ماه ، هر شب قابل رؤيت بوده است . بعد از طى يك فرسنگ راه ، پدر ملكيوردلى آنجلى ، رييس صومعهء آگوستن‌هاى اصفهان را كه به دستور پادشاه اسپانيا در ايران به سر مىبرد و از قديم با من دوست بود ، ملاقات كرديم و اين پدر ، همان كسى است كه همسر من تا يك سال پيش كه فارسى ياد نگرفته بود و فقط به زبان تركى تكلم مىكرد اعترافات خود را نزد او ، كه خوب به زبان تركى آشناست ، انجام مىداد . پدر مقدس از اصفهان به نزد شاه مىرفت ، تا دربارهء بعضى از مسائل مربوط به هرمز مذاكراتى انجام دهد . مأموريت او فقط از جانب سفير اسپانيا كه اكنون بدون هيچ نتيجه‌اى در اصفهان و دور از دربار شاه به سر مىبرد نبود ، بلكه نايب‌السلطنهء هند و حاكم هرمز نيز با اصرار اين خواهش را از او كرده بودند ؛ زيرا قاصدى كه چندى پيش با نامه‌هاى متعدد دربارهء اين موضوع از جانب سفير اسپانيا به نزد شاه روانه شده بود هرگز مراجعت نكرده بود . من به محض ورود اين قاصد اقدام كرده بودم تا او را به شاه معرفى كنند و البته معمولا اين امر آسانى نيست . شاه او را به مهمان‌دار سپرده و پيش از عزيمت پاسخ لازم را نيز داده بود ، منتهى چون مهمان‌دار شبانه روز از عرق‌هاى مسكوى مست لايعقل بود قدرت نداشت جواب شاه را به او بازگو كند . من تمام اين جريانات را براى پدر مقدس تعريف كردم و او تصميم گرفت نخست به قزوين برود تا بلكه بتواند از نظريات شاه مطلع شود و در صورت عدم موفقيت ، در حصول مقصود ، بعدا به فرح‌آباد عزيمت كند . بعد از خداحافظى ، ما به راه خود ادامه داديم و هفت فرسنگ راه‌پيمايى كرديم . سپس در ده ارسنج به استراحت پرداختيم . اندكى بعد ، پدر ملكيور نيز ، كه در راه قاصد قبلى را ملاقات كرده و